هفتاد و سه

دیدار هفتم

سلام به همه دوستان عزیز،

شاید باورش سخت باشد ولی از آخرین دیدار دسته جمعی قبلی که روز یکشنبه، بیست و سوم فروردین هشتاد و هشت برگزار شد، نزدیک به سه سال می گذرد. سنت قشنگی که به پیشنهاد دوستان تا الان ادامه یافته، از سال هشتاد و چهار شروع شده است و در این مدت، سه ضیافت شام دسته جمعی انجام شده است:

ضیافت اول: یکشنبه، ۰۲ بهمن ۱۳۸۴ (Sunday, January 22, 2006)
ضیافت دوم: یکشنبه، ۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۶ (Sunday, April 22, 2007)
ضیافت سوم: یکشنبه، ۲۳ فروردین ۱۳۸۸ (Sunday, April 12, 2009)

به باور و اعتراف همه دوستانی که در این برنامه ها شرکت کرده اند و به تایید دوستانی که به دلیل مشکلات یا دوری از کشور، موفق به شرکت در این ضیافت ها نشده اند ولی عکس های مراسم را دیده اند، شب های خاطره انگیزی را داشته ایم. این که رابطه ای که بیش از بیست و چهار سال پیش آغاز شده، هنوز ادامه دارد، تصویر زیبایی را پیش روی ما می گذارد.

البته بعد از این ضیافت های دسته جمعی، یک دور هم جمع شدن کوچک تر هم داشتیم. ایده ای که نادر (شکوفی) عزیز داد و مورد استقبال همه قرار گرفت و پس از گرامی داشت خاطره دوست از دست رفته مان، مرحوم امیر اسفندیاری عزیر بر سر آرامگاه ابدی اش در بهشت زهرا، در باغی در فرحزاد، ناهار را دسته جمعی خوردیم:

ضیافت چهارم: پنج شنبه، ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ (Thursday, May 12, 2011)

در این برنامه، دوستان اول بر سر مزار امیر اسفندیاری رفتیم و بعد هم بر سر مزار استاد دوست داشتنی مان، آقای ساعتی عزیز و بعد هم از بهشت زهرا به فرحزاد رفتیم. واقعا روز پرخاطره ای بود.

جمع شدن دوستان قدیمی، از نعمت ها و لذت هایی است که واقعا در بین مشغولیت ها و گرفتاری های زندگی، خاطره فراموش نشدنی ای می شود. هماهنگ کردن برنامه تعداد زیادی آدم، از سخت ترین کارهای یک قرار دسته جمعی است. ولی شیرینی این دیدارها، سختی کار را راحت می کند.

بعد از برنامه فرحزاد هم، ما دو ناهار داشتیم. البته با تعداد خیلی کمتر و شاید نتوان آن را در شمار دیدار دسته جمعی گذاشت:

ضیافت پنجم: سه شنبه، ۰۷ تیر ۱۳۹۰ (Tuesday, June 28, 2011)
ضیافت ششم: دوشنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ (Monday, January 30, 2012)

در این دو برنامه، قرار ما رستوران «توکا» در سهروری شمالی اول پالیزی (شهید قندی)، نبش کوچه دوم، پلاک ۲۱ برگزار شد و در آن، من، احمد (مرشدیان)، علی (مهرداد) و بهرام (داوری) بودیم. البته در جلسه دوم، جاوید (سرایی) هم به ما پیوست و گپ دوستانه خوبی داشتیم.

در برنامه آخر پیشنهاد شد که قرار بعدی را روز پنج شنبه، ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ (Thursday, February 16, 2012) در همان رستوران «توکا» بگذاریم ولی از همه دوستان هم دعوت کنیم تا به جمع کوچک ما بپیوندند.
برنامه روز پنج شنبه، بیست و هفتم بهمن، خانوادگی نیست و از ساعت دو تا پنج بعد از ظهر با رستوران هماهنگ شده است. ساعت دو بعد از ظهر انتخاب شده که مشتریان عادی رستوران کمتر باشد و فضا خودمانی تر بشد.
با این که این برنامه رسمیت برنامه خانوادگی را ندارد ولی شاید این غیر خانوادگی بودن و برای صرف «ناهار» بودن آن، باعث شود دوستانی که مشغله کاری دارند هم به جمع ما بپیوندند.

به هرحال من از طرف دوستان (احمد مرشدیان، علی مهرداد، بهرام داوری و جاوید سرایی) این ماموریت را پیدا کردم که از همه دوستان دعوت کنم که چند ساعتی را دور هم باشیم.
آدرس: سهروری شمالی اول پالیزی (شهید قندی)، نبش کوچه دوم، پلاک بیست و یک، رستوران توکا
تاریخ: پنج شنبه، بیست و هفتم بهمن نود (Thursday, February 16, 2012)
ساعت: دو تا پنج بعد از ظهر (From 2:00 to 5:00 PM)

برای دیدن کروکی، می توانید از لینک زیر استفاده کنید:
http://g.co/maps/buwmt

Tooka

به امید دیدار دوستان عزیز

از طرف احمد مرشدیان، علی مهرداد، بهرام داوری، جاوید سرایی و علی عاشوری

در ضمن، اگر اطلاعی هم از آمدن یا نیامدن تان هم بدهید، موجب برنامه ریزی دقیق تری هم خواهد شد.
شماره تماس من: ۱۳۹۴۴۷۴-۰۹۱۲

کامبیز در مطلب ” چندتا نقد” دست روی نکات خوبی گذاشته بود که برای من جالب توجهند :
۱- به نظرم میاد که چیزی ورای دموکراسی لازمه برای تشکیل حکومت جدید
۲- کانتکستی که توش سعی میکنیم مساله رو بسنجیم، پارادایم منافع ملیه، اما اونها منافع دنیای اسلام رو میسنجن
۳- به نظرم مهمه که ببینیم ادمها از چه زاویه دیدی دارن به مساله نگاه میکنن و اونوقت نقدمون رو وارد کنیم که امکان گفتگو وجود داشته باشه
گزاره اول بسیار درسته. 
 دموکراسی روشی است که برای تصمیم گیری پیشنهاد میکنه به نظر عموم مردم مراجعه کنیم. فرض کنیم میخواهیم یه حکومت تشکیل بدهیم. حالا این پرسش پیش میاد که چرا باید دموکراسی رو به بقیه روشها ترجیح داد؟با کدوم استدلال منطقی؟
غیر منطقی ترین جواب اینه که گفته بشه: علتش اینه که اکثریت مردم خواهان دموکراسی هستند!
چون ما هنوز در مرحله اثبات درستی و ترجیح دموکراسی هستیم  نمی تونیم این استدلال رو بپذیریم، چرا که این استدلال خودش بر پایه دموکراسیه  و هنوز دموکراسی رو اثباتش نکردم.
جواب منطقی زمانی بدست میاد که پای ارزش های اساسی زندگی رو وسط بکشیم و نشون بدیم که دموکراسی در راستای ارزشهای بنیادین زندگیه و ما رو در مسیر آرمان هایی که برای زندگی داریم کمک میده. در این صورت لازمه اول یه انسان شناسی درستی داشته باشیم و بدونیم انسان سعادتش در گروی چه چیزهاییه و اون وقت بتونیم در مورد دموکراسی یا هر شیوه تصمیم گیری اجتماعی حکم عقلی صادر کنیم.
خلاصه اینکه نیاز داریم بر پایه یک ایدئولوژی نظام تصمیم گیری اجتماعی مون رو بنا کنیم. هیچ گریزی از این ایدئولوژی نیست.  بنابراین اون چیزی که  به قول کامبیز در ورای دموکراسی برای تشکیل حکومت جدید لازمه، اسمش هست : ایدئولوژی

چند تا نقد

در ادامه بحثی که تو گروه در گرفته من فقط میخوام چند تا ادعا رو از یه منظر دیگه نقد کنم.

۱- بهرام میگه که اگه نصف بعلاوه یک نفر از مردم یه کشور ( یا منطقه) بخوان که مستقل بشن، هیچ مشکلی در این زمینه وجود نداره: (طبق تمام مفاهیم و قوانین بین المللی و انسانی حق با این مردم است). خب به ظاهر مشکلی نیست و مبانی دموکراسی رعایت شده. اما به نظر من چند تا مشکل اینجا پیش میاد:
اول اینکه (ایده از بحث با نیما راجع به اسپم میاد) یکی از مشکلاتی که به دموکراسی وارده اینه که اگه پنجاه و یک درصد از مردم بخوان به چهل و نه درصد دیگه زور بگن یا حقوقشون رو زیر پا بذارن چه اتفاقی میافته؟ آیا هنوز اون دموکراسی معتبره؟ فکر کنم مثالهای خیلی زیادی از تبدیل دموکراسی به رژیمهای فاشیست و سرکوبگر و … وجود داره. به نظرم یه خورده باید از تعصبمون به دموکراسی با در نظر گرفتن این حقیقت کم کنیم. البته این به معنی عملکرد بهتر آلترناتیوهای دموکراسی تو حکومت کردن نیست.
دوم اینکه این دموکراسی با یه دموکراسی دیگه در تضاده و اون دموکراسی ایه که مثلا تو کشور وجود داره و اکثر مردم کشور نمیخوان که این اتفاق بیفته. یا مثلا دموکراسی ای که توی یه شهر یا ده از این کشور جویای استقلال وجود داره و مردم اون شهر نمیخوان که جزء این کشور جدید باشن یا موارد مشابه. آیا به نظرت میشه با بلدوزر زد و خونه و دهشون رو خراب کرد؟
خلاصه به نظرم میاد که چیزی ورای دموکراسی لازمه برای تشکیل حکومت جدید. اگه یادت باشه احمدی نژاد هم معتقده که دموکراسی اونجا اجرا نمیشه.

۲-البته مساله فلسطین و اسراییل به روایت ویکیپدیا از این پیچیده تره، چون از یه طرف قبلش (منظورم بلافاصله قبل از تشکیل اون کشورهاست) کشوری وجود نداشته و حکمران از انگلیس تعیین میشده (قبلش هم که جزء امپراتوری عثمانی بوده و فکر میکنم قاعدتا قبلش هم باید جزء حکومت خلفای عباسی بوده باشه ( البته مطمئن نیستم این رو)). از یه طرف دیگه بعضی از زمینها فروخته میشه اما جمعیتی حاضر نبودن بیان اونجا، به خاطر همین به طور سیستماتیک (با اتوبوس!!) ادم میارن که جمعیت تشکیل بدن (حالا ضد ارزش بودن این هم جای بحث داره). از یه طرف دیگه کلی کارهای وحشتناک تو این مدت انجام شده (رجوع بشه به کارتونهای حنظله که بیشترشون هیچ ربطی به اسلام نداره و حق آدمها رو داره توش بیان میکنه).

۳- علی توی مقاله اش راجع به اینکه وطن پرستی ایرانی کار خوبی نیست میگه:
این طیفی که ما در ایران با این تعریف خاص ایران ساخته ایم، با ما چه کرده که غالب آن ها که رفته اند یا می روند را طیفی تشکیل می دهند که مخالف نظام هستند.
راستش تا حدی به نظر میاد که وطن دوستی یا پرستی ایرانی یه کم افراطیه و به قول یکی از دوستان (که به نظریه توطئه معتقد بود) شاید اصلا توطئه باشه برای جدا کردن کشورهای منطقه از هم، اما نسبت دادن رفتن افراد به تفکرات این طیف به نظرم یه کم سیاه و سفید کردن قضیه است. تو طیف مقابل نظر علی کسایی هستن که معتقد به اینند که یه جور آپارتاید اسلامی تو کشور به وجود اومده که امکان کار موثر رو از کسایی که جور دیگه فکر میکنن گرفته. شاید این رفتن و اون مخالفتهایی که گفتی عکس العملی به این عمل باشه (البته منظورم توجیه یا تخطئه این عمل نیست و فقط تحلیلشه). به نظرم حکم کلی دادن در این مورد یه کم سخته.

۴- مجید راجع به این ادعا که منافع جمهوری اسلامی ایران اینه که تو اون منطقه فعال باشه گفته:
اما مغلطه از اینجاست که اساسا تعریف نمی‌کنند در حالی که هزار کار روی زمین داشتیم چه لزومی به باز کردن این جبهه بود تا با کله گنده‌های دنیا نابالغانه درگیر بشویم
البته سوال خوبیه که دو تا جواب میتونه داشته باشه: یکی این که این کارمون هم به کارهای دیگه مون میاد و به جای اینکه کارهای مهمتر رو انجام بدیم داریم کارهای غیر مهمتر رو انجام میدیم.
بعد هم اینکه اگه به اون نظریه معتقد باشیم، همون طور که خودت بعدش گفتی شاید واقعا این کار، کارآمد تره برای حفظ نظام جمهوری اسلامی ایران ( به دلیل اینکه مساله حفظ نظام اهم اموره و نه هزار تا کار دیگه ای که روی زمینه)
ضمنا فراموش نکن که طیف دیگه ای هم هستن که از دید اون طیف، درگیر شدن نابالغانه با کله گنده های دنیا از هزار تا کار روی زمین داشتمون مهمتره. مساله اینجاست که احتمالا کانتکستی که توش سعی میکنیم مساله رو بسنجیم، پارادایم منافع ملیه، اما اونها منافع دنیای اسلام رو میسنجن.
من البته قصد دفاع یا تخطئه کسی رو ندارم اما به نظرم مهمه که ببینیم ادمها از چه زاویه دیدی دارن به مساله نگاه میکنن و اونوقت نقدمون رو وارد کنیم که امکان گفتگو وجود داشته باشه. به نظرم هم اینکه طرف مقابل زبان گفت و گو نمیفهمه و ما هم باید رفتار متقابل داشته باشیم فقط باعث تضعیف استدلال یا نقد خودمون میشه.

۵- مساله اصلی بحث البته شعار معروف بود که شاید موضوع یه پست دیگه بشه ( بذار ببینیم چقدر نظارت استصوابی رو این پست وارد میشه!!).
فعلا
کامبیز

بهتر یا بدتر…مسأله این است.

همه  دوستان مرا کم و بیش می شناسند. نه حکومتی هستم و نه ضد ولایت فقیه . این هم از  بدبختی های زمانه ماست که قبل از  آغاز به سخن – حتی با دوستان همدوره ای و یاران دبستانی و دبیرستانی ات! – لازم بدانی که  تأکید کنی به فلان جریان سیاسی تعلق نداری و  طرفدار فلان شخص نیستی تا گفته هایت تعبیر به جانبداری نشود! بگذریم…

اگرچه از کمک به لبنان و فلسطین حمایت می کنم، با دیدگاه نادر به این معنا موافقم که از نظر مدیریتی ، ارسال این گونه کمک ها از  شئون شهرداری ها نیست. با این نگاه، حتی  معتقدم  اگر به جای کمک به لبنانی ها صحبت از اعطای وام ازدواج به جوانان تهرانی هم باشد ، باز همین نقد مدیریتی وارد خواهد بود؛  مگر آن که قانوناً شهرداری ها موظف به فراهم کردن تسهیلات  ازدواج شده باشند. حتی در آن صورت هم این بحث مدیریتی باقی بود که آیا صحیح است چنین وظایفی به حوزه مأموریت شهرداری ها محوّل شود؟  در ایمیل قبلی خودم به این نقد مدیریتی اشاره نکردم چرا که اصولاً این بحث را خارج از دغدغه های اصلی ترمان می دانستم. به نظر من موضوع بحث مان این بود که   آیا اصلاً ارسال کمک به غزه و لبنان و این گونه کمکها ، کار درستی است یا نه؟

 نقطه نظرات دوستانم مرا بر آن داشت که به صورت بندی مسأله اصلی بپردازم.
بیایید مسأله را این طور ببینیم که چگونه در یک تصمیم گیری، از دو گزینه A و B یکی را بر می گزینیم؟
 صرف نظر از هر پاسخی که به این پرسش داده شود ، یک مسأله اساسی مطرح خواهد بود:

به طور کلّی بر مبنای کدام ” معیار ” و  ” ملاک” ، چیزی  ر ا” بهتر” می دانیم؟

اگر A را بهتر می دانیم، بر اساس کدام ملاک و اگر B را ترجیح می دهیم ، باز هم بر اساس کدام معیار؟ اصلاً منظورمان از بهتر بودن چیست؟
مفهوم ” بهتر بودن” تنها در دل  یک  ” فلسفه زندگی ” است که معنا می یابد.
چرا که فلسفه زندگی ” هدف” ما را از زیستن معلوم می کند و به ما می گوید که سعادت ما در گروی چیست. روشن است که نمی توان بدون توجه به فلسفه زندگی چیزی را ” بهتر” یا ” بدتر”  دانست .
در هر تصمیمی – هرچند جزئی باشد –  نمی توان سعادت و کامیابی انسان را نادیده گرفت و در عین حال چیزی را برای انسان سودمند یا زیان بار دانست!
مگر آن که فردی با ارائه استدلال ثابت کند چیزی به نام کامیابی و سعادت و هدف در مورد انسان وجود ندارد. در این صورت طبق ادعای آن شخص می توان به وی گفت: هیچ گزینه ای بر هیچ گزینه ای ترجیحی ندارد و چیزی بهتر یا بدتر نیست. نمی توان به دیگری در مورد تصمیماتش انتقاد کرد. چرا که تصمیم وی نه چیزی را برای ما بهتر می کند و نه بدتر!
برای من حساسیت خاصی که در مورد موضوع فلسطین  مطرح می کنند، بی معناست و به یک نوع شانتاژ و بازی سیاسی شباهت دارد تا یک صورت مسأله فکری و عقلانی؛  مگر این که کسی بتواند نشان بدهد بر اساس فلسفه زندگی اش ، این مسأله موضوع مهم و خاصی است. در غیر این صورت ، به نظر من کسانی که بدون مراجعه کردن به فلسفه زندگی شان از این موضوع حمایت کرده یا مخالفت کنند، تنها گرفتار یک بازی بی پایان می شوند.
از نظر من و با توجه به آنچه عرض کردم، مسأله کمک به فلسطینی ها چیزی بیش از یکی از  تصمیم گیری های  ما در زندگی نیست. هرکدام از ما باید بر اساس فلسفه زندگی اش به این مسأله پاسخ بگوید. هریک از ما باید ابتدا معلوم کنیم که معیار ” بهتر بودن” یا ” نامطلوب بودن ” را از کجا استخراج می کنیم، تا آن گاه بتوانیم در مورد حالت خاص هایی چون مسأله غزه بحثی بکنیم.
آن چه در ایمیل قبلی خودم مطرح کردم، یک پیام روشن داشت و آن این که اگر اسلام را به عنوان فلسفه زندگی خود برگزیده باشیم، زیر سوال بردن کمک به فلسطینی ها کار ساده ای نخواهد بود.
البته ممکن است برخی که اسلام را به عنوان فلسفه زندگی خود انتخاب کرده اند ، معتقد باشند ارسال کمک های مالی از بیت المال ایرانیان برای آنها، تصمیم نادرستی باشد. باب بحث و گفت و گو با این دسته بر مبنای آموزه های اسلامی  باز است .
برای من، گفت و گو بر سر موضوع کمک به فلسطین با کسانی که فلسفه زندگی خود را مشخص نکنند یا فلسفه زندگی شان چیزی به غیر از اسلام باشد، گفت و گویی ” بی مبنا” و بنا بر این  بی معناست. بل که در مورد آنان ، گفت و گوی بر سر انتخاب فلسفه زندگی مطرح خواهد بود.

ایرانیت و اسلامیت

خبری آمده بود در خبرگزاری فارس که موضوعی شد برای شروع یک بحث داغ و جذاب بین رفقای هفتاد و سه ای.
لینک خبر از خبرگزاری فارس
این مطلب، بعد از ده مطلب رسیده از دوستان که به صورت ایمیل رد و بدل شده، نوشته شده است.

محور بحث های اخیر، حول «ایرانیت» و «اسلامیت» است. پایه بحث ها، منافع ملی است در محدوده مرزهای جغرافیایی و استدلال موافقان و مخالفان، مصداق چراغی است که چون به خانه روا است، به مسجد حرام است.
فکر نمی کنم هیچ کدام ما از دیدن عکس هایی که بهرام فرستاده بود، ناراحت نشده باشیم. این که یک نمونه است؛ دیدن یا شنیدن زندگی هایی در پایین ترین سطح رفاه و سلامت (چیزی که گوشه ای از آن را نادر به چشم خودش دیده) فارغ از قوم و نژاد، رنگ و زبان و دین و مذهب، مایه سرافکندگی برای همه ماست. چه برای آن دسته ای که داعیه برتری تمدن جهانی دارند و دم از انسان دوستی می زنند و چه برای متدینینی که ساعت ها در مورد فرمان امیر مومنان به مالک اشتر در باب مراعات حق الناس سخن می رانند. تازه در این مساله، متدینین بیشتر زیر سوالند. شاید در ادبیات امروز جهان، بتوان از محاصره و تحریم سخن گفت یا از بستن مرزهای آبی و خاکی برای به زانو درآوردن یک جماعت محدود؛ شاید افکار جهت داده شده دنیا بپذیرد که می توان به صرف ادعای پرتاب چند راکت دست ساز، ماه ها و بلکه سال ها، راه آب و غذا را بر کودکان، زنان و کهنسالان بست ولی در هیچ شریعت آسمانی، حتی در جنگ رو در رو هم اذن بستن آب داده نشده است. آنچه در عکس های خبرگزاری فارس (منبع عکس های بهرام) مشهود است، ننگی است بر پیکره جامعه امروز ما که هیچ آرمانی نمی تواند آن را توجیه کند یا از مسوولیت مسوولان امر بکاهد.
هدف من از طرح این موضوع این نیست که بگویم چرا این اتفاق افتاده و مسبب آن کیست؟ شاید اگر سه میلیارد تومان صرف بازسازی لبنان نمی شد، این اتفاق نمی افتاد. نمی خواهم بحث را نزول بدهم به بحث کهنه چراغ و خانه و مسجد! می خواهم برگردم به بحثی که حسین مطرح کرد، یعنی غزه، لبنان و ایران!
فقط قبل از ورود به بحث، می خواهم یک سوال بپرسم:
منظور ما از «ایرانیت» چیست؟ آیا چون من در این محدوده جغرافیایی به دنیا آمده ام، باید به این خاک عشق بورزم؟ آن وقت احسان آیت اللهی چرا باید به ایران عشق بورزد؟ او که در بیرون این مرز جغرافیایی به دنیا آمده؟ حتما او هم چون پدر و مادرش در این خاک به دنیا آمده اند، محکوم است که ایرانی باشد و ایران پرست بشود؟ اگر این طور است، حازم فریپور که مادرش عراقی است و خودش هم در کربلا به دنیا آمده، چرا باید احساس کند ایرانی است؟ شاید اگر صدام، پدر ایشان را که مهاجرت کرده بودند و در آنجا هم ازدواج کرده بودند و صاحب فرزند شده بودند را بر سر دعوا با شاه ایران در سال پنجاه و سه، بیرون نکرده بود، او الان با پاسپورت عراقی باید خود را عراقی می پنداشت؟
تعارف را با خودتان کنار بگذارید، چند درصد شما دوست داشتید، پروفایل خودتان را می توانستید ادیت کنید؟! یعنی هم نام، هم نام خانوادگی، هم محل تولد، هم ملیت؟ تازه اگر این قدر دستمان باز بود شاید خصوصیات فیزیکی، رنگ پوست، قد و وزن و خیلی چیزهای دیگر که فیس بوک می پرسد را هم دوست داشتیم ادیت کنیم!
بیایید دعواهای سیاسی را کنار بگذاریم و از «ایرانیت» به عنوان نقطه تقابل «اسلامیت» استفاده نکنیم، آن وقت ببینیم آیا به عنوان یک شهروند جهانی، چقدر دوست داریم محدود به مرزهای جغرافیایی باشیم. خودتان را بگذارید جای یک مکزیکی که فاصله اش تا آمریکا، یک شنا کردن در رودخانه ای مواج است. آیا شاکی نمی شدید که چرا چند صد متر آن طرف تر به دنیا نیامده اید؟ به قول جواد، فرض کنید یک روز خط کش گذاشتند بین دو کره و نصف جماعت را فرستادند بهشت و نصف دیگر را جهنم، آیا از این اجرای عدالت شاکی نمی شدید اگر سهم شما، شمالی شدن می شد؟ از این مثال ها کم نیست. لزومی ندارد این مرزبندی ها، جغرافیایی باشد و در حد کشور. گاهی می تواند این موضوع به مرحله قومیت برسد. من تُرکم ولی شاید دوست داشتم یزدی باشم یا تهرانی. یکی در خانه مذهبی به دنیا آمده ولی دوست داشت در خانواده ای آزادتر به دنیا می آمد که محدود نباشد. یکی هم شاید دوست داشت به جای این که پدرش یک سوپرمارکت دو دهنه بزرگ داشته باشد و کلی پول، در خانواده ای با سطح زندگی پایین تر ولی با سطح فرهنگ بالاتر به دنیا می آمد.
همه این ها را مثال زدم تا به این نتیجه برسم که نمی فهمم، اصرار ما بر «ایرانیت» چیست؟ اگر زمانی به دنیا آمده بودید (و بودیم) که مغول ها به ایران حمله کرده بودند، شاید من و شما هم به عراق و حجاز فرار می کردیم از دست قوم مغول. مگر نه این که الان خیلی از رفقای ما، با اعتقاد بر این که این آخوندها از اسلاف همان مغول ها هستند و چون نمی توان در این کشور آزادانه زیست، مهاجرت کرده اند و به قصد برنگشتن رفته اند. منظورم آن انگشت شماری نیست که به قصد تحصیل رفته اند و بر می گردند بلکه آن اکثریتی است که رفته اند و یا پروفایل شان را ادیت کرده اند یا هویت شان را انکار. آن ها، کم نیستند و اتفاقاً با من یا حسین، در این عقیده مشترک که مرز جغرافیایی کیلو چند؟
من به «اسحاق عاصم اف» خرده نمی گیرم که روسیه را به مقصد آمریکا ترک کرد و نامش را هم تغییر داد. من به «آیت الله سیستانی» خرده نمی گیرم اگر به رغم این که در ایران متولد شده، در عراق سکنی گزیده و حتی اِبا دارد از ملاقات با مسوولان دولتی ایران. من به «هوشنگ امیراحمدی» خرده نمی گیرم اگر با روسای جمهور آمریکا فالوده می خورد و با اسفندیار رحیم مشائی نیز ایضاً و به همین قیاس نمی توانم ایرادی بر «پرفسور مولانا» بگیرم که هم سیتی زن آمریکا شده و هم برای حسین شریعتمداری قلم می زند.
تعریف مان از «ایرانیت» چیست؟ از یک کلمه «ایران» می توان صدها برداشت کرد که با هم در تضاد باشند. اگر هدف، عَلَم کردن یک چماق است بر سر «اسلام» حرفی دیگر ولی اگر واقعاً معنی آن «ناسیونالیسم» با تعریف امروزی آن است که فکر نمی کنم از طرف هیچ روشنفکری تایید شود. امروز آمریکاییان، انتخاب یک سیاهپوست را نشانه رشد فکری خودشان می پندارند. هیتلر در نگاه اروپاییان منفور است چون بر طبل نژاد برتر می کوبید و خیلی از زمان براندازی رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی نگذشته است.
و شما ببینید که ما امروز داریم با ادبیاتی ناسیونالیستی بر طبل «ایرانیت» می کوبیم. ولی هم من و هم شما می دانیم که هدف ما از بزرگ کردن کوروش و داریوش، انگیزه ما از بزرگ داشتن چهارشنبه سوری و شب چله، فقط زنده نگه داشتن سنت های نیاکان مان نیست. ما چون دیدیم کسی مثل خلخالی، قصد ویران کردن تخت جمشید را داشت، جمشید پرست شدیم. چون دیدیم شهید رجایی گفت تعطیلات نوروز را کمتر می کنم، نوروز را بزرگ تر انگاشتیم و چون جنتی نمی توانست از روی آتش بپرد، فتوا داد که از روی آتش پریدن، خرافه است و نشانه آتش پرستی! ما هم شدیم قهرمان پرش از روی آتش! منظورم اصلا این نیست که کدام تفکر درست است. منظورم این است که سمبل ها را کردیم مستمسک انتقام گیری. بگذارید به یک ادبیات دیگر بگویم. من هیچ سررشته ای از فوتبال نداشته و ندارم ولی برادری دارم که علاقمند به فوتبال بود و به حکم برادری، رقابت هم داشتیم. او چون طرفدار استقلال بود، من هم طرفدار پرسپولیس بودم و با این که بارها به من گفته اند که علی پروین از پرسپولیس رفته، ولی هنوز هم از او دفاع می کنم!
آیا در فرانسه هم تعریفی مثل «فرانسویت» هست که در تقابل با «مسیحیت» باشد. نه، به همین خاطر هم هست که مهاجرانی که از فرانسه به آمریکا می روند، طیف کانالیزه شده ای نیستند. از هر طیف و سلیقه ای هست. مذهبی هم دارند، غیر مذهبی هم دارند ولی ببینید این طیفی که ما در ایران با این تعریف خاص ایران ساخته ایم، با ما چه کرده که غالب آن ها که رفته اند یا می روند را طیفی تشکیل می دهند که مخالف نظام هستند. مقایسه کنید طیف مهاجرت هایی که قبل از انقلاب از ایران به اروپا و آمریکا می شد با امروزمان را.
این همه گفتم تا بپرسم «ایرانیت» یعنی چه؟ و آیا باز هم به این مرزبندی اعتقاد دارید؟ و آیا اگر فردا از آمریکا، دعوتنامه برای تابعیت یا گرین کارت برسد، یا حتی ویزای اقامت یا تحصیل، چند نفرمان دست روی هر چه بگویند نمی گذاریم و سوگند وفاداری به آرمان های والای بنیانگذار ایالات متحده نمی خوریم و پشت پا به هرچه هیستوری مان نمی زنیم؟
جمع بندی حرفم تا این جا این شد که محور کائنات، خود «من» است و «من» هرجا به آمالش برسد، دوست دارد آنجا وطنش باشد. این نگاه، مورد تایید تمام کسانی است که مهاجرت کرده اند به دنبال چیزی که در وطن خودشان پیدا نکرده اند؛ حالا ممکن است این گمشده، آزادی سیاسی باشد، آزادی جنسی باشد، رفاه و آرامش باشد یا مرزهای دانش ولی در نَفْس ماجرا فرقی نمی کند. برای یکی هم، این گمشده، می تواند اعتقادات دینی باشد. مگر نیستند کسانی که اسلام آورده اند و به زَعْم خودشان در جستجوی حقیقت ناب، از آمریکا و اروپا به عربستان و ترکیه و ایران و … رفته اند؟ یا برعکس آن جریانی که در این چند سال، حتی در ایران هم رشد کرده و عده ای ندای مسیح را با جان و دل پذیرفته اند و از اسلام روگردان شده اند و آیین جدیدی انتخاب کرده اند که منجر به مهاجرتشان شده است. اگر گفتم «من»، محور کائنات است، منظورم اُمانیسم نیست بلکه یک کلیدواژه است برای آنچه این «من» به دنبال آن است. یک وقت این «من»، به فکر زیر کمر است، کعبه اش را در تایلند و … می جوید، یک وقت دنبال تکنولوژِی و دانش است، گمشده اش را در ینگه دنیا می جوید، یک موقع همشهری برج ایفل می شود تا صدایش را به تمام دنیا برساند و یک وقت هم، بی چشم داشتِ حتی یک ساندیس! رویِ مین می رود تا معبر باز کند یا عملیات استشهادی انجام می دهد برای قرب خدا.
اگر از این دیدگاه به موضوع نگاه کنیم، پوچ بودن مرزهای جغرافیایی و ارزش دار شدن علاقه ها و اعتقادات نمایان می شود و خواهیم دید، انسان ها، نسبت به یک قرن پیش، از نظر فرهنگی رشد کرده اند و ملاک هایشان دیگر رنگ و نژاد و زبان نیست، بلکه کامیونیتی های جدیدی درست شده است که ممکن است بین من و همسایه دیوار به دیوارم جدایی انداخته ولی من را به یک نفر در آلمان وصل کرده و همین می شود که من، برادرم را هر چند ماه یک بار، در خانه پدری می بینم ولی اگر یک روز فیلتر شکنم کار نکند و نتوانم وارد فیس بوک شوم، احساس می کنم دوستان برزیلی و سوئدی و مالزیایی ام را گم کرده ام.
آن وقت «ایرانیت»، «فرانسویت»، «ژاپنیت» و «آمریکاییت» مفهومش تقلیل می باید به همان چیزی که نادر در ایمیلش اشاره کرده است و به نظر من، جانِ کلام همان است. یعنی «ایرانیت» تبدیل می شود به این که من پذیرفته ام فعلا در محدوده ای جغرافیایی، همراه با جمعیتی زندگی کنم که همه مان برای یک زندگی مسالمت آمیز، قواعدی را پذیرفته ایم و از بین خودمان، نماینده ای انتخاب کرده ایم که به او ماموریت داده ایم تا این آرامش را تضمین کند تا ما به علائق و آرمان هایمان برسیم. درست مثل این که در یک مجتمع ساختمانی چند ده واحده زندگی می کنیم، قوانینی عرفی و عمومی بر این مجتمع حاکم است، علاوه بر آن ممکن است قانون هم گذاشته باشیم که کسی حق ندارد در حیاط مشاع این ساختمان، ماشینش را بشوید، کسی هم حق نگهداری مرغ و خروس، حتی در محدوده خانه خودش را ندارد و … و داریم مسالمت آمیز زندگی می کنیم. حالا اگر قانونی وضع شد که باب میل ما نبود، یا قدرت آن را داریم که با ساز و کارهای قانونی آن را تغییر دهیم یا اگر نتوانستیم، در نهایت آن خانه را می فروشیم و به یک مجتمع دیگر می رویم. به هر حال، اگر در ایران فعلی زندگی می کنیم، یا باید وضع جاری آن را بپذیریم، یا در صدد تغییر آن باشیم یا آن را ترک کنیم. من راه دیگری بلد نیستم.
حالا با این تعریف، حرف نادر درست است که باید قائل بود به تقسیم وظائف و اگر مدیر ساختمان، شارژی را که از واحدها می گیرد، در مواردی صرف کند که ربطی به امور جاری ساختمان ندارد اشکال دارد و رئیس جمهور ما باید چراغ را به خانه بیاورد نه به مسجد.
ولی نکته ظریف که غالباً محل مناقشه هم هست این است که کدام چراغ؟ اگر چراغ یکی باشد و خانه یکی، تشخیص این وضعیت ساده است ولی اگر باب تفسیر باز باشد و تعبیرهای مختلفی از منافع ملی بتوان کرد، تکلیف چیست؟
امروز شاید بیش از نیمی از هم نیمکتی های راهنمایی و دبیرستان ما دارند در آمریکا و اروپا، با بودجه آن ها، با گرنت ها و فاندهای مختلف درس می خوانند. خیلی از آن ها می شناسیم؛ آیا مثل حسین شریعتمداری می توانیم روی همه این ها لِیبل مزدوری بزنیم؟ حسین شریعتمداری چون خودش تا به حال یک نسخه کیهان به رایگان به کسی نداده، فکر می کند هر یک دلاری که صرف این ها می شود، باید ظرف یک ماه، اصل و فرع آن به جیب امپریالیسم برگردد ولی همه می دانیم خیلی از این ها، دوستانی هستند که در خدمت ایران خواهند بود. چرا باید دنیای لیبرال غرب، برای این ها هزینه کند؟ اگر از خودشان بپرسی، می گویند منافع ملی. امروز کاظم شریفی در ژاپن در حال تحصیل است، این تحصیل در راستای منافع ژاپن هم هست. آنها منافع شان را بلند مدت دیده اند و ما نوک دماغ مان را هم نمی بینیم. ما نظامیه و دارالفنون را تاسیس کردیم ولی اجازه ندادیم کسی بیاید علوم از ما فراگیرد و با خودش به مملکتش ببرد و همراه آن ایران دوستی را و در نتیجه آن، اسلام دوستی را. عوضش، «ایران هراسی» را تکثیر کردیم. همه ما پایمان را از این خاک بیرون گذاشته ایم و دیده ایم که چگونه هزینه می کنند برای صادر کردن فرهنگ خودشان. خواه این فرهنگ در آمریکا باشد، چه در اروپا و چه در قریه آسفالت شده دوبی و چه در صحرای گرانیت شده حجاز.
سرانگشتی که حساب کنی، سه میلیارد تومان، خیلی بخاری می شود! شاید واقعا کمبود بخاری های آموزش و پروش، حتی با کسری از این سه میلیارد تومان رفع شود و دیگر شاهد این عکس های دلخراش نباشیم ولی از آن طرف، سه میلیارد، قیمت سرقفلی یک سوپرمارکت دریانی در یک منطقه متوسط تهران هم نمی شود یا کسری از قیمت یک شعبه بانک کذا و کذا، و در مقیاس ملی، سه میلیارد تومان، با تقریب مهندسی (و نه ریاضی)، صفر است.
از حرف هایم برداشت بد نکنید. پنج میلیون تومان، ممکن است یک دختر و پسر را سامان بدهد و به خانه بخت بفرستد ولی گاهی ساختن یک تیزر تبلیغاتی قوی با هزینه ای چند صد برابر آن و پخش آن در شبکه های جهانی، حداقل سودش این است که وقتی من و تو پایمان را بگذاریم بلاد خارجه و بگوییم از ایران آمده ایم، طرف برنگردد بگوید شما سوار شتر می شوید. بگذریم از این که به دلیل کج سلیقگی مسوولان، این چند صد برابر هم هزینه می شود و تصاویر آرشیوی ارگ بم را با کویر و شتر، به عنوان فرهنگ ایران نشان می دهند ولی تصویر ایران امروز را نمایش نمی دهند.
«ایرانیت» همانقدر در نگاه من ارزش دارد که به من هویت می دهد و این رابطه دوطرفه، باید یک رابطه متعادل باشد. تضعیف آن، موجب بی هویتی و تحقیر می شود، همان دردی که گاه باعث می شود یک ایرانی خودش را با ملیت دیگری معرفی می کند تا زیر نگاه تحقیرآمیز، لِه نشود. اهمیت دادن بیش از اندازه به آن هم، همیشه و در هر فرهنگی ناپسند بوده و تعبیر به غرور کاذب، حس ناسیونالیستی و خود برتر بینی شده است.
در مدل کوچک تر آن، قومیت است. مثلا علی عاشوری، «تُرک» است. من احساس خجالت نمی کنم که هیچ، اتفاقاً همه جا به این موضوع افتخار هم می کنم ولی هیچ وقت کاری که «پان ترکیست ها» می کنند را تایید نمی کنم. تُرک بودن، برای من هویت است، در علامه حلی درس خواندن برای من یک هویت بوده و هست، ایرانی بودن هم برای من یک هویت است. به همه آن ها افتخار می کنم ولی آن ها را تبدیل به یک ابزار برای کوبیدن دیگران نمی کنم.
«ایرانیت» من، اصلا هم عرض با اعتقادات و «اسلامیت» من نیست. من برای یک شهروند ایرانی، به عنوان عضوی از خانواده ای که در کنار هم هستیم احترام می گذارم. حتی درد او را درد خودم می دانم. اگر بتوانم هر کمکی هم به هم نوع خودم می کنم ولی جانم را چرا باید فدای ایران کنم؟ آیا شما جانتان را فدای ایران می کنید که من بکنم؟ آیا محسن مخملباف، محسن سازگارا و محسن کدیور که هر کدام شده اند لیدر و آزادیخواه، جانشان را فدای ایران کرده اند که از هزارها کیلومتر آن طرف تر برای من نسخه می پیچند که روز قدس بلند شو برو جلوی باتوم و گلوله. خاکِ کفِ نعلین آشیخ مهدی کروبی، شرف دارد به تمام آن هایی که هزارها کیلومتر آن طرف نشسته اند و می گویند نعلش کن. حداقل این بشر، اگر مشاعرش را از دست داده، می آید وسط جمعیت و لنگه کفش می خورد، خونش را هم، همه می بینیم!
من جانم را نه فدای ایران می کنم، نه فدای غزه و نه لبنان. تخیلات برتان ندارد. دوران حافظ و مغازله گذشته که فلانی فدای تار موی بهمانی می شد. «من» چرا باید فدای یک نام یا خاک بشود؟ حالا می خواهد ایران باشد، غزه باشد، لبنان یا جزایر هاوایی.
ولی اگر بپرسید، من جانم را فدای اعتقاداتم می کنم، البته اگر قابل باشد. اشتباه نکنید، رزمندگان ما در جنگ، جانشان را ندادند تا مثلا یک سانتی متر از خاک ایران کم نشود. کل یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع ایران فدای یک تار موی همان شهید گمنامی که استخوان هایش را آوردند در حالی که مادرش آرزوی دامادی اش را داشت. اگر به من باشد که کل کره زمین را می دهم که دل یک مار شهید شاد شود. ولی آن جوان، وقتی می شنید که هویت اش دارد لگد مال می شود، می گفت خودم و پدر و مادرم فدای شرف ایران. خاک ایران با شرف ایران زمین تا آسمان فرق می کند برادر!
حالا با این تعریف، ممکن است جان من فدای نیویورک هم بشود، فدای سید حسن نصرالله هم بشود ولی به شرطی که هر نَفَسَش و هر قطره اش ثمر بدهد.
ما که با شعار نمی خواهیم زندگی کنیم. اگر منظورتان از «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، صرفا هشدار دادن در مورد خرید بخاری برای مدرسه ها است و مصداق چراغ و خانه و مسجد، خیلی مشکلی ندارم (گرچه در این مورد هم باز می توان، دفاع از فلسطین را بخشی از اعتقادات، هویت سیاسی و آرمان مان قلمداد کرد) ولی اگر هدف، هم عرض کردن «ایرانیت» با «اسلامیت» و در تقابل گذاشتن این دو با هدف تقویت ملی گرایی برای تضعیف اعتقادات است، اساساً با آن مخالفم و آن را نقطه مقابل آرمان گرایی و بها دادن به اعتقادات «من» می دانم.
علی عاشوری
سی و یکم مردادماه هشتاد و نه

تیر خلاص

ما ورودی های سال شصت و شش علامه حلی در یاهوگروپ، گروهی داریم و گاهی بین رفقا ایمیل هایی رد و بدل می شود. مساله تغییر مدیریت و انحلال سازمان هم که پیش آمد، نظرهایی رد و بدل شد و ایمیل هایی دست به دست. متن زیر بخشی از یکی از ایمیل های من است که چون آن را خودم نوشته ام، از طرف خودم اجازه دارم آن را انتشار هم بدهم! اگر باقی دوستان هم علاقمند بودند حرف شان در محیطی عمومی تر منتشر شود، به من بگویند تا متن شان را به اشتراک بگذارم.

… ولی در مورد سازمان و علامه حلی، این نکته را لازم است بگویم که کینه از سازمان، فراجناحی بود و خیلی ها، فارغ از عنوان و خط و دسته سیاسی، دست به دست هم دادند تا آن را به این روز برسانند.

تعبیر حسین در مورد «تیر خلاصی بر پیکر نیمه جان و آش و لاش شده سمپاد»، تعبیر قریب به واقعیتی است. اگر دو جناح اصلاح طلب و اصولگرا (خاتمی و احمدی نژاد) در یک و فقط یک زمینه اشتراک فکری داشته باشند، همین مساله سازمان است، منتهی خاتمی زورش به دکتر اژه ای نرسید ولی احمدی نژاد رسید.

این را هم بگویم که بودند از رفقای خودمان (حتی از هم دوره ای های خودمان، از هر دو جناح) که جاده صاف کن انحلال سازمان شدند. من هم مثل خیلی از شما انتقادات زیادی به سازمان و حتی مدیریت بیست ساله دکتر اژه ای دارم. شاید خیلی ها از سیاست های جاری در علامه حلی ناراضی بودند، شاید خیلی ها از ریخت و قیافه آقای محمد ناصرزاده شریفی، حالشان به هم می خورد، شاید خیلی ها دوست داشتند طیف خودشان یا همفکرانشان بر سازمان مدیریت کنند و علامه حلی آن گونه باشد که می خواهند ولی نمی دانم آیا درصد کسانی که از اساس با وجود این گونه مدارس مخالف بودند، چقدر بودند. می دانی چه می خواهم بگویم؟ ممکن است یکی بگوید من تیزهوشان قبل از انقلاب به مدیریت دکتر برومند و زیر نظر دفتر فرح بانو را به سمپاد بعد از انقلاب به مدیریت دکتر اژه ای در کسوت روحانی ترجیح می دهم، اشکالی ندارد ولی این ها که ریشه سمپاد را خشکاندند، مشکلشان نه دکتر اژه ای بود و نه مطلوب شان دکتر برومند. این ها از اساس اعتقادی به این سیستم نداشتند.

من شخصا فکر می کردم بعد از تغییر دکتر اژه ای، کارها سامان می یابد و آن ها که بالاخره توانستند مدیر مطلوبشان را به جای دکتر اژه ای بنشانند، حداقل به فکر تربیت یک نسل (حتی با طرز تفکر خودشان) خواهند بود ولی امروز می بینم این تغییرات، سناریویی بوده برای آسفالت کردن علامه حلی.

تمام این ها را گفتم تا توجهت بدهم به این که این کینه، راست و چپ نمی شناخت و این دشمنی با سازمان، دشمنی با شخص یا تفاوت سلیقه با مدیریت نبود. هم مرتضی حاجی مشارکتی و هم فرشیدی احمدی نژادی، به چیزی جز بستن در علامه حلی فکر نمی کردند. من مطمئنم، آخرین میخ را که احمدی نژاد به تابوت علامه حلی بکوبد، قند در دل خاتمی هم آب می شود.