هفتاد و سه » ایرانیت و اسلامیت

ایرانیت و اسلامیت

خبری آمده بود در خبرگزاری فارس که موضوعی شد برای شروع یک بحث داغ و جذاب بین رفقای هفتاد و سه ای.
لینک خبر از خبرگزاری فارس
این مطلب، بعد از ده مطلب رسیده از دوستان که به صورت ایمیل رد و بدل شده، نوشته شده است.

محور بحث های اخیر، حول «ایرانیت» و «اسلامیت» است. پایه بحث ها، منافع ملی است در محدوده مرزهای جغرافیایی و استدلال موافقان و مخالفان، مصداق چراغی است که چون به خانه روا است، به مسجد حرام است.
فکر نمی کنم هیچ کدام ما از دیدن عکس هایی که بهرام فرستاده بود، ناراحت نشده باشیم. این که یک نمونه است؛ دیدن یا شنیدن زندگی هایی در پایین ترین سطح رفاه و سلامت (چیزی که گوشه ای از آن را نادر به چشم خودش دیده) فارغ از قوم و نژاد، رنگ و زبان و دین و مذهب، مایه سرافکندگی برای همه ماست. چه برای آن دسته ای که داعیه برتری تمدن جهانی دارند و دم از انسان دوستی می زنند و چه برای متدینینی که ساعت ها در مورد فرمان امیر مومنان به مالک اشتر در باب مراعات حق الناس سخن می رانند. تازه در این مساله، متدینین بیشتر زیر سوالند. شاید در ادبیات امروز جهان، بتوان از محاصره و تحریم سخن گفت یا از بستن مرزهای آبی و خاکی برای به زانو درآوردن یک جماعت محدود؛ شاید افکار جهت داده شده دنیا بپذیرد که می توان به صرف ادعای پرتاب چند راکت دست ساز، ماه ها و بلکه سال ها، راه آب و غذا را بر کودکان، زنان و کهنسالان بست ولی در هیچ شریعت آسمانی، حتی در جنگ رو در رو هم اذن بستن آب داده نشده است. آنچه در عکس های خبرگزاری فارس (منبع عکس های بهرام) مشهود است، ننگی است بر پیکره جامعه امروز ما که هیچ آرمانی نمی تواند آن را توجیه کند یا از مسوولیت مسوولان امر بکاهد.
هدف من از طرح این موضوع این نیست که بگویم چرا این اتفاق افتاده و مسبب آن کیست؟ شاید اگر سه میلیارد تومان صرف بازسازی لبنان نمی شد، این اتفاق نمی افتاد. نمی خواهم بحث را نزول بدهم به بحث کهنه چراغ و خانه و مسجد! می خواهم برگردم به بحثی که حسین مطرح کرد، یعنی غزه، لبنان و ایران!
فقط قبل از ورود به بحث، می خواهم یک سوال بپرسم:
منظور ما از «ایرانیت» چیست؟ آیا چون من در این محدوده جغرافیایی به دنیا آمده ام، باید به این خاک عشق بورزم؟ آن وقت احسان آیت اللهی چرا باید به ایران عشق بورزد؟ او که در بیرون این مرز جغرافیایی به دنیا آمده؟ حتما او هم چون پدر و مادرش در این خاک به دنیا آمده اند، محکوم است که ایرانی باشد و ایران پرست بشود؟ اگر این طور است، حازم فریپور که مادرش عراقی است و خودش هم در کربلا به دنیا آمده، چرا باید احساس کند ایرانی است؟ شاید اگر صدام، پدر ایشان را که مهاجرت کرده بودند و در آنجا هم ازدواج کرده بودند و صاحب فرزند شده بودند را بر سر دعوا با شاه ایران در سال پنجاه و سه، بیرون نکرده بود، او الان با پاسپورت عراقی باید خود را عراقی می پنداشت؟
تعارف را با خودتان کنار بگذارید، چند درصد شما دوست داشتید، پروفایل خودتان را می توانستید ادیت کنید؟! یعنی هم نام، هم نام خانوادگی، هم محل تولد، هم ملیت؟ تازه اگر این قدر دستمان باز بود شاید خصوصیات فیزیکی، رنگ پوست، قد و وزن و خیلی چیزهای دیگر که فیس بوک می پرسد را هم دوست داشتیم ادیت کنیم!
بیایید دعواهای سیاسی را کنار بگذاریم و از «ایرانیت» به عنوان نقطه تقابل «اسلامیت» استفاده نکنیم، آن وقت ببینیم آیا به عنوان یک شهروند جهانی، چقدر دوست داریم محدود به مرزهای جغرافیایی باشیم. خودتان را بگذارید جای یک مکزیکی که فاصله اش تا آمریکا، یک شنا کردن در رودخانه ای مواج است. آیا شاکی نمی شدید که چرا چند صد متر آن طرف تر به دنیا نیامده اید؟ به قول جواد، فرض کنید یک روز خط کش گذاشتند بین دو کره و نصف جماعت را فرستادند بهشت و نصف دیگر را جهنم، آیا از این اجرای عدالت شاکی نمی شدید اگر سهم شما، شمالی شدن می شد؟ از این مثال ها کم نیست. لزومی ندارد این مرزبندی ها، جغرافیایی باشد و در حد کشور. گاهی می تواند این موضوع به مرحله قومیت برسد. من تُرکم ولی شاید دوست داشتم یزدی باشم یا تهرانی. یکی در خانه مذهبی به دنیا آمده ولی دوست داشت در خانواده ای آزادتر به دنیا می آمد که محدود نباشد. یکی هم شاید دوست داشت به جای این که پدرش یک سوپرمارکت دو دهنه بزرگ داشته باشد و کلی پول، در خانواده ای با سطح زندگی پایین تر ولی با سطح فرهنگ بالاتر به دنیا می آمد.
همه این ها را مثال زدم تا به این نتیجه برسم که نمی فهمم، اصرار ما بر «ایرانیت» چیست؟ اگر زمانی به دنیا آمده بودید (و بودیم) که مغول ها به ایران حمله کرده بودند، شاید من و شما هم به عراق و حجاز فرار می کردیم از دست قوم مغول. مگر نه این که الان خیلی از رفقای ما، با اعتقاد بر این که این آخوندها از اسلاف همان مغول ها هستند و چون نمی توان در این کشور آزادانه زیست، مهاجرت کرده اند و به قصد برنگشتن رفته اند. منظورم آن انگشت شماری نیست که به قصد تحصیل رفته اند و بر می گردند بلکه آن اکثریتی است که رفته اند و یا پروفایل شان را ادیت کرده اند یا هویت شان را انکار. آن ها، کم نیستند و اتفاقاً با من یا حسین، در این عقیده مشترک که مرز جغرافیایی کیلو چند؟
من به «اسحاق عاصم اف» خرده نمی گیرم که روسیه را به مقصد آمریکا ترک کرد و نامش را هم تغییر داد. من به «آیت الله سیستانی» خرده نمی گیرم اگر به رغم این که در ایران متولد شده، در عراق سکنی گزیده و حتی اِبا دارد از ملاقات با مسوولان دولتی ایران. من به «هوشنگ امیراحمدی» خرده نمی گیرم اگر با روسای جمهور آمریکا فالوده می خورد و با اسفندیار رحیم مشائی نیز ایضاً و به همین قیاس نمی توانم ایرادی بر «پرفسور مولانا» بگیرم که هم سیتی زن آمریکا شده و هم برای حسین شریعتمداری قلم می زند.
تعریف مان از «ایرانیت» چیست؟ از یک کلمه «ایران» می توان صدها برداشت کرد که با هم در تضاد باشند. اگر هدف، عَلَم کردن یک چماق است بر سر «اسلام» حرفی دیگر ولی اگر واقعاً معنی آن «ناسیونالیسم» با تعریف امروزی آن است که فکر نمی کنم از طرف هیچ روشنفکری تایید شود. امروز آمریکاییان، انتخاب یک سیاهپوست را نشانه رشد فکری خودشان می پندارند. هیتلر در نگاه اروپاییان منفور است چون بر طبل نژاد برتر می کوبید و خیلی از زمان براندازی رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی نگذشته است.
و شما ببینید که ما امروز داریم با ادبیاتی ناسیونالیستی بر طبل «ایرانیت» می کوبیم. ولی هم من و هم شما می دانیم که هدف ما از بزرگ کردن کوروش و داریوش، انگیزه ما از بزرگ داشتن چهارشنبه سوری و شب چله، فقط زنده نگه داشتن سنت های نیاکان مان نیست. ما چون دیدیم کسی مثل خلخالی، قصد ویران کردن تخت جمشید را داشت، جمشید پرست شدیم. چون دیدیم شهید رجایی گفت تعطیلات نوروز را کمتر می کنم، نوروز را بزرگ تر انگاشتیم و چون جنتی نمی توانست از روی آتش بپرد، فتوا داد که از روی آتش پریدن، خرافه است و نشانه آتش پرستی! ما هم شدیم قهرمان پرش از روی آتش! منظورم اصلا این نیست که کدام تفکر درست است. منظورم این است که سمبل ها را کردیم مستمسک انتقام گیری. بگذارید به یک ادبیات دیگر بگویم. من هیچ سررشته ای از فوتبال نداشته و ندارم ولی برادری دارم که علاقمند به فوتبال بود و به حکم برادری، رقابت هم داشتیم. او چون طرفدار استقلال بود، من هم طرفدار پرسپولیس بودم و با این که بارها به من گفته اند که علی پروین از پرسپولیس رفته، ولی هنوز هم از او دفاع می کنم!
آیا در فرانسه هم تعریفی مثل «فرانسویت» هست که در تقابل با «مسیحیت» باشد. نه، به همین خاطر هم هست که مهاجرانی که از فرانسه به آمریکا می روند، طیف کانالیزه شده ای نیستند. از هر طیف و سلیقه ای هست. مذهبی هم دارند، غیر مذهبی هم دارند ولی ببینید این طیفی که ما در ایران با این تعریف خاص ایران ساخته ایم، با ما چه کرده که غالب آن ها که رفته اند یا می روند را طیفی تشکیل می دهند که مخالف نظام هستند. مقایسه کنید طیف مهاجرت هایی که قبل از انقلاب از ایران به اروپا و آمریکا می شد با امروزمان را.
این همه گفتم تا بپرسم «ایرانیت» یعنی چه؟ و آیا باز هم به این مرزبندی اعتقاد دارید؟ و آیا اگر فردا از آمریکا، دعوتنامه برای تابعیت یا گرین کارت برسد، یا حتی ویزای اقامت یا تحصیل، چند نفرمان دست روی هر چه بگویند نمی گذاریم و سوگند وفاداری به آرمان های والای بنیانگذار ایالات متحده نمی خوریم و پشت پا به هرچه هیستوری مان نمی زنیم؟
جمع بندی حرفم تا این جا این شد که محور کائنات، خود «من» است و «من» هرجا به آمالش برسد، دوست دارد آنجا وطنش باشد. این نگاه، مورد تایید تمام کسانی است که مهاجرت کرده اند به دنبال چیزی که در وطن خودشان پیدا نکرده اند؛ حالا ممکن است این گمشده، آزادی سیاسی باشد، آزادی جنسی باشد، رفاه و آرامش باشد یا مرزهای دانش ولی در نَفْس ماجرا فرقی نمی کند. برای یکی هم، این گمشده، می تواند اعتقادات دینی باشد. مگر نیستند کسانی که اسلام آورده اند و به زَعْم خودشان در جستجوی حقیقت ناب، از آمریکا و اروپا به عربستان و ترکیه و ایران و … رفته اند؟ یا برعکس آن جریانی که در این چند سال، حتی در ایران هم رشد کرده و عده ای ندای مسیح را با جان و دل پذیرفته اند و از اسلام روگردان شده اند و آیین جدیدی انتخاب کرده اند که منجر به مهاجرتشان شده است. اگر گفتم «من»، محور کائنات است، منظورم اُمانیسم نیست بلکه یک کلیدواژه است برای آنچه این «من» به دنبال آن است. یک وقت این «من»، به فکر زیر کمر است، کعبه اش را در تایلند و … می جوید، یک وقت دنبال تکنولوژِی و دانش است، گمشده اش را در ینگه دنیا می جوید، یک موقع همشهری برج ایفل می شود تا صدایش را به تمام دنیا برساند و یک وقت هم، بی چشم داشتِ حتی یک ساندیس! رویِ مین می رود تا معبر باز کند یا عملیات استشهادی انجام می دهد برای قرب خدا.
اگر از این دیدگاه به موضوع نگاه کنیم، پوچ بودن مرزهای جغرافیایی و ارزش دار شدن علاقه ها و اعتقادات نمایان می شود و خواهیم دید، انسان ها، نسبت به یک قرن پیش، از نظر فرهنگی رشد کرده اند و ملاک هایشان دیگر رنگ و نژاد و زبان نیست، بلکه کامیونیتی های جدیدی درست شده است که ممکن است بین من و همسایه دیوار به دیوارم جدایی انداخته ولی من را به یک نفر در آلمان وصل کرده و همین می شود که من، برادرم را هر چند ماه یک بار، در خانه پدری می بینم ولی اگر یک روز فیلتر شکنم کار نکند و نتوانم وارد فیس بوک شوم، احساس می کنم دوستان برزیلی و سوئدی و مالزیایی ام را گم کرده ام.
آن وقت «ایرانیت»، «فرانسویت»، «ژاپنیت» و «آمریکاییت» مفهومش تقلیل می باید به همان چیزی که نادر در ایمیلش اشاره کرده است و به نظر من، جانِ کلام همان است. یعنی «ایرانیت» تبدیل می شود به این که من پذیرفته ام فعلا در محدوده ای جغرافیایی، همراه با جمعیتی زندگی کنم که همه مان برای یک زندگی مسالمت آمیز، قواعدی را پذیرفته ایم و از بین خودمان، نماینده ای انتخاب کرده ایم که به او ماموریت داده ایم تا این آرامش را تضمین کند تا ما به علائق و آرمان هایمان برسیم. درست مثل این که در یک مجتمع ساختمانی چند ده واحده زندگی می کنیم، قوانینی عرفی و عمومی بر این مجتمع حاکم است، علاوه بر آن ممکن است قانون هم گذاشته باشیم که کسی حق ندارد در حیاط مشاع این ساختمان، ماشینش را بشوید، کسی هم حق نگهداری مرغ و خروس، حتی در محدوده خانه خودش را ندارد و … و داریم مسالمت آمیز زندگی می کنیم. حالا اگر قانونی وضع شد که باب میل ما نبود، یا قدرت آن را داریم که با ساز و کارهای قانونی آن را تغییر دهیم یا اگر نتوانستیم، در نهایت آن خانه را می فروشیم و به یک مجتمع دیگر می رویم. به هر حال، اگر در ایران فعلی زندگی می کنیم، یا باید وضع جاری آن را بپذیریم، یا در صدد تغییر آن باشیم یا آن را ترک کنیم. من راه دیگری بلد نیستم.
حالا با این تعریف، حرف نادر درست است که باید قائل بود به تقسیم وظائف و اگر مدیر ساختمان، شارژی را که از واحدها می گیرد، در مواردی صرف کند که ربطی به امور جاری ساختمان ندارد اشکال دارد و رئیس جمهور ما باید چراغ را به خانه بیاورد نه به مسجد.
ولی نکته ظریف که غالباً محل مناقشه هم هست این است که کدام چراغ؟ اگر چراغ یکی باشد و خانه یکی، تشخیص این وضعیت ساده است ولی اگر باب تفسیر باز باشد و تعبیرهای مختلفی از منافع ملی بتوان کرد، تکلیف چیست؟
امروز شاید بیش از نیمی از هم نیمکتی های راهنمایی و دبیرستان ما دارند در آمریکا و اروپا، با بودجه آن ها، با گرنت ها و فاندهای مختلف درس می خوانند. خیلی از آن ها می شناسیم؛ آیا مثل حسین شریعتمداری می توانیم روی همه این ها لِیبل مزدوری بزنیم؟ حسین شریعتمداری چون خودش تا به حال یک نسخه کیهان به رایگان به کسی نداده، فکر می کند هر یک دلاری که صرف این ها می شود، باید ظرف یک ماه، اصل و فرع آن به جیب امپریالیسم برگردد ولی همه می دانیم خیلی از این ها، دوستانی هستند که در خدمت ایران خواهند بود. چرا باید دنیای لیبرال غرب، برای این ها هزینه کند؟ اگر از خودشان بپرسی، می گویند منافع ملی. امروز کاظم شریفی در ژاپن در حال تحصیل است، این تحصیل در راستای منافع ژاپن هم هست. آنها منافع شان را بلند مدت دیده اند و ما نوک دماغ مان را هم نمی بینیم. ما نظامیه و دارالفنون را تاسیس کردیم ولی اجازه ندادیم کسی بیاید علوم از ما فراگیرد و با خودش به مملکتش ببرد و همراه آن ایران دوستی را و در نتیجه آن، اسلام دوستی را. عوضش، «ایران هراسی» را تکثیر کردیم. همه ما پایمان را از این خاک بیرون گذاشته ایم و دیده ایم که چگونه هزینه می کنند برای صادر کردن فرهنگ خودشان. خواه این فرهنگ در آمریکا باشد، چه در اروپا و چه در قریه آسفالت شده دوبی و چه در صحرای گرانیت شده حجاز.
سرانگشتی که حساب کنی، سه میلیارد تومان، خیلی بخاری می شود! شاید واقعا کمبود بخاری های آموزش و پروش، حتی با کسری از این سه میلیارد تومان رفع شود و دیگر شاهد این عکس های دلخراش نباشیم ولی از آن طرف، سه میلیارد، قیمت سرقفلی یک سوپرمارکت دریانی در یک منطقه متوسط تهران هم نمی شود یا کسری از قیمت یک شعبه بانک کذا و کذا، و در مقیاس ملی، سه میلیارد تومان، با تقریب مهندسی (و نه ریاضی)، صفر است.
از حرف هایم برداشت بد نکنید. پنج میلیون تومان، ممکن است یک دختر و پسر را سامان بدهد و به خانه بخت بفرستد ولی گاهی ساختن یک تیزر تبلیغاتی قوی با هزینه ای چند صد برابر آن و پخش آن در شبکه های جهانی، حداقل سودش این است که وقتی من و تو پایمان را بگذاریم بلاد خارجه و بگوییم از ایران آمده ایم، طرف برنگردد بگوید شما سوار شتر می شوید. بگذریم از این که به دلیل کج سلیقگی مسوولان، این چند صد برابر هم هزینه می شود و تصاویر آرشیوی ارگ بم را با کویر و شتر، به عنوان فرهنگ ایران نشان می دهند ولی تصویر ایران امروز را نمایش نمی دهند.
«ایرانیت» همانقدر در نگاه من ارزش دارد که به من هویت می دهد و این رابطه دوطرفه، باید یک رابطه متعادل باشد. تضعیف آن، موجب بی هویتی و تحقیر می شود، همان دردی که گاه باعث می شود یک ایرانی خودش را با ملیت دیگری معرفی می کند تا زیر نگاه تحقیرآمیز، لِه نشود. اهمیت دادن بیش از اندازه به آن هم، همیشه و در هر فرهنگی ناپسند بوده و تعبیر به غرور کاذب، حس ناسیونالیستی و خود برتر بینی شده است.
در مدل کوچک تر آن، قومیت است. مثلا علی عاشوری، «تُرک» است. من احساس خجالت نمی کنم که هیچ، اتفاقاً همه جا به این موضوع افتخار هم می کنم ولی هیچ وقت کاری که «پان ترکیست ها» می کنند را تایید نمی کنم. تُرک بودن، برای من هویت است، در علامه حلی درس خواندن برای من یک هویت بوده و هست، ایرانی بودن هم برای من یک هویت است. به همه آن ها افتخار می کنم ولی آن ها را تبدیل به یک ابزار برای کوبیدن دیگران نمی کنم.
«ایرانیت» من، اصلا هم عرض با اعتقادات و «اسلامیت» من نیست. من برای یک شهروند ایرانی، به عنوان عضوی از خانواده ای که در کنار هم هستیم احترام می گذارم. حتی درد او را درد خودم می دانم. اگر بتوانم هر کمکی هم به هم نوع خودم می کنم ولی جانم را چرا باید فدای ایران کنم؟ آیا شما جانتان را فدای ایران می کنید که من بکنم؟ آیا محسن مخملباف، محسن سازگارا و محسن کدیور که هر کدام شده اند لیدر و آزادیخواه، جانشان را فدای ایران کرده اند که از هزارها کیلومتر آن طرف تر برای من نسخه می پیچند که روز قدس بلند شو برو جلوی باتوم و گلوله. خاکِ کفِ نعلین آشیخ مهدی کروبی، شرف دارد به تمام آن هایی که هزارها کیلومتر آن طرف نشسته اند و می گویند نعلش کن. حداقل این بشر، اگر مشاعرش را از دست داده، می آید وسط جمعیت و لنگه کفش می خورد، خونش را هم، همه می بینیم!
من جانم را نه فدای ایران می کنم، نه فدای غزه و نه لبنان. تخیلات برتان ندارد. دوران حافظ و مغازله گذشته که فلانی فدای تار موی بهمانی می شد. «من» چرا باید فدای یک نام یا خاک بشود؟ حالا می خواهد ایران باشد، غزه باشد، لبنان یا جزایر هاوایی.
ولی اگر بپرسید، من جانم را فدای اعتقاداتم می کنم، البته اگر قابل باشد. اشتباه نکنید، رزمندگان ما در جنگ، جانشان را ندادند تا مثلا یک سانتی متر از خاک ایران کم نشود. کل یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع ایران فدای یک تار موی همان شهید گمنامی که استخوان هایش را آوردند در حالی که مادرش آرزوی دامادی اش را داشت. اگر به من باشد که کل کره زمین را می دهم که دل یک مار شهید شاد شود. ولی آن جوان، وقتی می شنید که هویت اش دارد لگد مال می شود، می گفت خودم و پدر و مادرم فدای شرف ایران. خاک ایران با شرف ایران زمین تا آسمان فرق می کند برادر!
حالا با این تعریف، ممکن است جان من فدای نیویورک هم بشود، فدای سید حسن نصرالله هم بشود ولی به شرطی که هر نَفَسَش و هر قطره اش ثمر بدهد.
ما که با شعار نمی خواهیم زندگی کنیم. اگر منظورتان از «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»، صرفا هشدار دادن در مورد خرید بخاری برای مدرسه ها است و مصداق چراغ و خانه و مسجد، خیلی مشکلی ندارم (گرچه در این مورد هم باز می توان، دفاع از فلسطین را بخشی از اعتقادات، هویت سیاسی و آرمان مان قلمداد کرد) ولی اگر هدف، هم عرض کردن «ایرانیت» با «اسلامیت» و در تقابل گذاشتن این دو با هدف تقویت ملی گرایی برای تضعیف اعتقادات است، اساساً با آن مخالفم و آن را نقطه مقابل آرمان گرایی و بها دادن به اعتقادات «من» می دانم.
علی عاشوری
سی و یکم مردادماه هشتاد و نه



یک نظر بگذارید